گردش رفتنمون
عزیز دل مامان شرمنده چند روز بود که خیلی کار داشتم اصلا فرصت نشد که بیام برات بنویسم
پنجشنبه بود که الهه جون زنگ زد منم تو بوستان داشتم با مامان پارمین پیاده رویی میکردم گفت که بیایید بریم شمال ویلا گرفتیم تو رامسر. گفتم بزار به احسان بگم خبرشو تا ساعت 1 میدم خیلی دوست داشتم که بریم ولی به احسان گفت که ماشین باید سرویس بشه نمی شه بریم خیلی ناراحت شدم تا شب هم با بابایی سر سنگین بودم. بالاخره نرفتیم
جمعه ساعت 7 صبح با صدای رادوین از خواب بلند شدم اصلا دوست نداشتم روز جمعه رو خونه بمونم مامی جون گفت بیایید بریم بیرون من غذا میزارم از طرفی هم دوست احسان امیررضا میگفت بیایید ویلای ما رزجرد . ملینا متین پیمان و دوست دخترش مرسده و پزمان سامان و خاله نگین همگی رفتیم اونجا به مامی جون هم گفتیم که ما با دوستامون داریم میریم بیرون . مامی جون هم بلند شد خونه تکونی پاییزه کرد خیلی خیلی خوش گذشت ناهار هم جوجه زدیم ملینا و پزمان خیلی بانمک شده بودن مثلا قرار بود که با هم بیان بیرون اشنا بشن. پزمان رفت تو استخر اب استخر هم از چاه بود خیلیییییییییییییییییییییییییییییی سرد بود بیچاره یخ زده بود ولی امان از زنبورها من خیلییییی میترسیدم اخه دوروز پیش دست امیر رضا رو نیش زده بود با کرده بود چه جوریییییییییی. منم خیلی مراقب رادوین بودم که مبادا زنبور نیشش بزنه نتونستم با دل سیر جوجه بخورم زنبورها دنبالمون میومدن اهنگ گذاشتیم رقصیدیم من و احسانم با هم تاگو رقصیدیم خیلی قشنگ بود همون تمرینی که برای عروسیمون داشتم رو رقصیدم. تا 8 شب اونجا بودیم دوست داشتیم که بیشتر بمونیم همدیگر رو تو تاریکی بترسونیم ولی متین و ملینا مامانش زنگ زد گفت زود بیاید. دیگه ما هم برگشتیم خونه بقیه جوجه ها رو سیخ زدیم رفتیم پایین خوردیم







گردش رفتنمون
